هم سلولی...
تاب زندان بان مرا ببین.......... دیگر توان حرف هایم را ندارد........... بریده شده توانش.......... انقدر زخمی بود تنم که توانش را از دست داده........ دیگر سلولم را قفل نمیزند............ انگار میداند پاهایم قدرت فرار ندارد.......... شاید هم میخواهد فراری دهد مرا......... اخر این زندان بان عشق من است......... تاب نمی اورد درد هایم را.........
نظرات شما عزیزان:
❥.FAR.❤.HAN.❥ + یک شنبه 1 تير 1392
/ 10:2 /